| |
| جمعه 9 دی ماه سال 1390 |
| |
|
| |
موری ادامه داد : " دستاوردهای من از ازدواج این هاست : امتحان می شوی ، خودت را می شناسی،اخلاق و رفتارت را تغییر می دهی تا ببینی که آیا می توانی شرایط جدید را بپذیری یا نه " ای کاش ازدواج هم مثل رفتن سر کار بود،آن وقت برای فهم آن فقط به چند تا قانون احتیاج داشتیم.مگر نه ؟ موری لبخند زد: "آنقدر ها هم ساده نیست،میچ" موری ادامه داد : "اما با وجود این من چند تا قانون درست و حسابی و واقعی در مورد عشق و ازدواج بلد هستم : اگر به دیگری احترام نگذاری ، مشکل پیدا میکنی.اگر توافق و مصالحه بلد نباشی ،مشکل پیدا میکنی.اگر بلد نباشی آزادانه از آن چه که بین شما اتفاق می افتد ، راحت حرف بزنی ،مشکل پیدا میکنی و اگر ارزش گذاری هایتان یکسان و مشترک نباشد،مشکل پیدا میکنید.ارزش هایتان باید مشابه باشند. "وبزرگترین ِاین ارزشگذاری ها..میچ؟" کدام است ؟ "ایمان به شان والای ازدواج" ....
*سه شنبه ها با موری- دهمین سه شنبه |
|
| |
| جمعه 9 دی ماه سال 1390 |
| |
|
| |
دلم
از اون روزای بی دغدغه میخواد... من باشم، اونقد کوچیک باشم که روی زانوی مامان تاج
جا شم،مامان تاج سرکیف باشن،لابد دلم قرص هم باشه کل خانواده ام همین حول و حوش اند.. فوقش تو کادر نیستند ولی زیر
همین سقفند..مامان تاج برامون "دختر شیرازی ؟جونُم!" می خونن منتظرند به
"لیمو" برسه شعر که ما غش ِ خنده بشیم دلشون ضعف بره از ریسه ما...یه فروردین
ِ زرد و آبی پر رنگ...از اونا که از زور بی خیالی شنبه و یه شنبه اشو گم میکنی ...اصلا
کار تو نیست شماره روزارو نگه داری حتی نمیدونی بابات مرخصی داره که پیشته ..همه چی
همین جوری خود به خود هست ..همه چی سر خوشه ..هیچی رو به پایان نیست..تمام رسالتت در کل جهان هستی اینه که
کوک ها رو روی مقوا به نقش گل در بیاری تا بشه یه کاردستی درست و حسابی..و فکر کنی عجب دختر توانایی هستی الاناس که دیگه بابات هر کاری داره زمین بذاره و فقط به تو افتخار کنه! |
|
| |
| سه شنبه 5 مهر ماه سال 1390 |
| |
|
| |
به آدمی که هیپنوتیزم شده و افتاده زمین میشه گفت غلط کردی که گذاشتی بخوری زمین ...ولی اگه جای دیگهای خورده زمین تا یاد گرفته و بزرگ شده ،خیلی زور داره اگه بهش بگی چرا خوردی زمین...خصوصا اگه خودش باور های خودش رو به قیمتی گرون محک زده باشه و به درستیش پی برده باشه...انگار یکی باور های خودت رو به رخ خودت بکشه .... |
|
| |
| پنجشنبه 12 خرداد ماه سال 1390 |
| |
|
| |
موضوع آن است که آن خیانتی که به خود قول میدهید -آنچنان که بر شما روا رفته است- در حق فرزندتان نکنید ممکن است نقطه ای کوچک در زندگی او باشد و بس غافل از خیانتی هستید که بر او روا میدارید ..که مستقل از نسبت شما، فرزندتان همچنان انسانیست دیگر و نا شناخته ای دیگر...این چنین است که شما همچنان خیانت گرید و گریزی از طبیعت قانونِ والد فرزندی نیست |
|
| |
| پنجشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1390 |
| |
|
| |
اصل یادداشت مربوط به چهارشنبه 5 آبان ماه سال 1389
وای چه هولویی بودی * نوشیدنیت وقتی اسانس داشته باشه یعنی کل اون لیوانت سراسر بوی اون اسانس و تازگی رو میده ... دونه دونه قطره هاش ....یعنی خوب خاصیت اسانسه دیگه... بعد یه اتفاقایی هستن که اول روز میشن اسانس روزت تا شب ..دونه دونه دقیقه هات بوی اون اسانس رو گرفتن ...بعدتوی یه همچین روزاییه که آرزو میکنی کاش دنیا هیچ وقت تموم نمیشد و تا ابد روزها از پس هم میومدن...و فکر کن چقدر میچسبه یه همچین روزایی ،بعدِ گذروندن روزهای تلخی که توشون با خودت گفتی کو تا بمیریم...انگار وسط تابستون و تو گرما یه نوشیدنی تگری بدن دستِت ... * +
|
|
| |
| دوشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1390 |
| |
|
| |
چشماش بسته بود و به این فکر می کرد چه آرامش نابی روی این چمن گرم، نکند توپ این بچه ها چرت نازم را پاره کند... که صدای فریاد بالا رفت :"که فُرتونا!!!!! " (عجب شانسی !!!!!) اگر دستش زیر سرش نبود آرنجش در مسیر توپ قرار نمی گرفت و توپ کودکان الان تا پایین تپه و لب جاده رسیده بود!!!! پسر توپول با خنده روی لب برای بردن توپش بالای سرش سر رسید....
|
|
| |
| دوشنبه 15 فروردین ماه سال 1390 |
| |
|
| |
عاشق اون لحظاتی ام که توی آفتاب عصر ِ یکشنبه لای ملافه های تخت غلت میزنیو صدای سشوار ِ هم خوابگاهیتو از اتاق بغل ، بین خواب و بیداری، با صدای سشوار مامانت توی یه ۵شنبه بعد از ظهر اشتباه میگیری و یه لحظه فکر میکنی باید از تخت بکَنی و بری سر بساط چای و بعدشم بساط حاضر شدن..امشب مهمونی دوره بزرگهاس! یه لحظه مکان و زمان میذاره فکر کنی این تخت، تختِ تهرانته.."خونه" ای...از اون مهمتر "روال عادی" زندگی روزمره اس ...از اتاق که بری بیرون "همه" تو هالن .... |
|
| |
| دوشنبه 4 بهمن ماه سال 1389 |
| |
|
| |
یه نوزاد داریم همین الان به دنیا اومده ...سریعا بهش بندو بساط غواصی و اکسیژن وصل میکنیم و میذاریمش توی یه آکواریوم خوشگل ِ "مکش مرگ ما"... حالا بشین از بیرون آکواریوم براش توضیح بده که : ببین عزیز من این بیرون اسمش زندگیه...این جا هوا هست ... خوب ،نفس میکشن آدمها توی زندگی طبیعتاً.. دیگه ..روز هست.. شب هست پول هست وزن.. دریا.. طمع.. هنر.. خوراکی.. جنگ... زرافه... دانش.. خاک..... دروغ.. قاره.. خواب.. مرز.. ماشین.. عشق.. شنا.. زلزله.. موسیقی.. ..... ....... خلاصه ...کنفرانس جامعی پیرامون معرفی حیات و زندگی ارائه میکنی اما اون نوزاد نه دریافت میکنه ...نه ابزارشو داره که درک کنه...نه محیطش جوریه که بتونه لمس کنه حالا بیا و به آدمیزاد حالی کن که ببین عزیز من شما توی زندگی در واقع توی یه آکواریوم خوشگل ِ "توروخدا جونمو نگیر" هستی ...ولی خوب ،"رها" میشن آدمها بعد از مرگشون طبیعتاً (خوب مشخصا اون نوزاد رو میشه توی همون آکواریوم رشدش داد و روی قسمت دریافت و ابزارش کار کرد کما اینکه اگه از اون آکواریوم هم در بیاد ،تمام ابعاد زندگی رو شاید نرسه یا نتونه لمس کنه و به تواناییهای خودش هم ربط داره که چقدر"زندگی" کنه....) موضوع اینه که شناخت آدمیزاد از مرگ، به شناخت نوزادی درون آکواریوم ماند از زندگی! |
|
| |
| سه شنبه 28 دی ماه سال 1389 |
| |
|
| |
"اما یه کاغذ یادداشت دارم..همین جا.. درست روی همین دیوار روبه روم..روش نوشته چه اللهِ من چه اللهِ تو..خدا توی قلبهاست...ایمان دارم بهش..به خدا و به این یادداشت کوچک، که بهم وعده روزهای زیبا رو داده" 16/10/2010 |
|
| |
| پنجشنبه 16 دی ماه سال 1389 |
| |
|
| |
یک کوه خورشید ... کوه پر ابهتی است اما درختهایش هیچ سپری در مقابل وحشیِ شعله های نارنجی غروب ندارند لخت از برگ یک دست نارنجی خورشید را نعره میزنند |
|
| |
| دوشنبه 13 دی ماه سال 1389 |
| |
|
| |
همونى میشه که من میخوام... خیلی خوبه که هر فکری میکنی همون اتفاق میفته ولی خدارو شکر خدا "اختیار تام" نداده...آره خوش میگذره ولى ترسناکم هست ! مسولیتش سنگینه! همون بعضى کارارو خودش بکنه آدم خیالش راحت تره... اما این همکارى مشترک بعضى جاها خیلى باصفاست منتها خوبه که اختیارمون "کلا" دست خودمون نیست..گندی بود که به زندگیمون میزدیم. کارى سخت تر از "فکر کردن" یا بعضا "فکر نکردن" تو دنیا هست ؟
|
|
| |
| دوشنبه 13 دی ماه سال 1389 |
| |
|
| |
آرشیو : چهارشنبه 28 مهر ماه سال 1389
میشم یه چیزی شبیه اون خانوما؟ که از تنهایی پیر شدنو با مهربونی چندش آوری 4شنبه ها غذا میذارن جلو دانشجوها تو کلیسا؟..اگه مرگ سورپرایزشون نکنه، صبح به صبح ماسک امید رو میزنن روی طلبکاریشون از کلکسیون انجمن های خیریه شونو میگن همین روزاست که معجزه هه جواب بده ..گیریم 50 ساله که بلدند نقش اون لبخند نخ نمای دروغین رو غلو کنند و میگن
... همین روزاست که جواب بده یکشنبه 11 مهر ماه سال 1389
گفت بزن شیشه غولو بشکن..بش ایمان داشتم ،زدم ..گفتم اگه غوله منو خورد چی...دیگه نبود که جوابمو بده ...من موندم و یه هیولای 6 سر ..دارم از ترس میمیرم شنبه 10 مهر ماه سال 1389
نیاز به ولخرجی نیست ،برای فریاد زدن یک متر هم کافیست..اما ..نه ..صبر کن..آه....آه از آن زمان که کل این وسعت خاکی برایت تنگ تر از سلول تاریکیست ..وقتی در رنگارنگترین آزادی جهان هم که باشی به سادگی حتی یک وجب هم نمی یابی، تا این فریاد خفقان آور، راهِ نفس بر گلویت نبندد |
|
| |
| جمعه 19 آذر ماه سال 1389 |
| |
|
| |
باد عصر گاهی پاییزی که میپیچد به جان شاخه های بی برگ نشسته در قاب پنجره، می گذارد خیال کنی هزار چراغ ِ هزار خانه در آن تپه دور دست از پشت شاخه ها به تو چشمک میزنند.. آسمان هنوز نیلی سربی اما تپه هایی براق از هزار هزار ستاره... |
|
| |
| پنجشنبه 4 آذر ماه سال 1389 |
| |
|
| |
!just to remember میخواستم به خودم تبریک بگم می خواستم به خودم بگم اینجوری نمی مونه می خواستم بگم خدا شقایقشو بی خدا نفرستاده تو دنیا شجاع باش حواست باشه خدا حواسش بهته.. خدا مواظبته ..نکنه غصه بخوری.. نکنه یادت بره هست.. نکنه فکر کنی تنهایی.. تولدت مبارک شقایق... مبارکش کن... زندگیت مبارک باشه... مبارکش کن... 
|
|
| |
| جمعه 28 آبان ماه سال 1389 |
| |
|
| |
فرض کن چشمت بسته باشه و به محض اینکه باز میکنى خودتو بالاى یه ساختمون آسمون خراش میبینى، شوکه میشى تعادلت بهم میخوره و سقوط میکنى ... تا شب که چشممو ببندم به مدت 15-16 ساعت احساس سقوط کردن میکنم...هرروز صبح بلا استثنا از بیدار شدنم شوکه میشم و دلم میخواست اى کاش هنوز بیدار نشده بودم...
|
|
| |
| پنجشنبه 22 مهر ماه سال 1389 |
| |
|
| |
راستی را برگ برنده خود می دانی و یک عمر با وسواس شدید به خود سخت گرفته ای..اگر روزی تاوان سختی دادی بدان که صادق بودن هنوز مقدس است و چه اشتباه مهلکیست اگر زین پس ریا را ترجیح دادی...صداقت مقصر نیست ...تو خالص نبوده ای...خالص باش آنگاه صداقت را هیچ ابایی نیست.... چنانچه روزی از صداقت دلگیر بودی بدان زمان آن رسیده که برای خلوص خود تلاش کنی 
|
|
| |
| یکشنبه 18 مهر ماه سال 1389 |
| |
|
| |
زمینش سبز .. پنجره هایش سپید.. پس من دارم میمیرم؟ بله همبن طور است.خیلی متاسفم.. ... خارج از مطب دکتر ،خورشید می درخشید و مردم مشغول انجام کارهای خود بودند.زنی برای انداختن سکه در پارکومتر می دوید.دیگری خوراکی حمل می کرد .میلیونها اندیشه مختلف از مخیله شارلوتمی گذشت:... چگونه از پس این موضوع بر خواهیم آمد؟... و این در حالی بود که موری از فرط شرایط ِ به شدت عادی آن روز حیرت زده شده بود.آیا نباید متوقف بشود؟ آن ها نمی دانند که چه بلایی بر سر من آمده است ؟ اما دنیا نه تنها متوقف نشده بود، بلکه ابداً کوچک ترین توجهی هم نداشت .موری هم چنان که بی رمق در ماشین را به طرف خود کشید، احساس کرد که گویی خود را به درون گودالی پرت کرده است.* 
*بر گرفته از کتاب «سه شنبه ها با موری» |
|
| |
| جمعه 16 مهر ماه سال 1389 |
| |
|
| |
.خریم ما ؟ ..خریم ! میان من و تو همخوانی رمز گونی است که انگار من از یادش برده ام و تو به یاد داری.ما یکدیگر را سه یا چهار هزار سال پیش ،که دمی بیش نمی پاید ،دیده ایم.هر دوی ما خطرگر و ماجراجوییم و گویا ویرانی برایمان به یک اندازه نفرتبار است وتیز هوشی و شوقمان نیز برای فراگیری یکسان است.فقط تو حافظه بهتری داری و دیدار دیگر بارمان نیز به ...آن سبب است که
آنهایی که همانندند جذب یکدیگر می شوند *
* اوهام |
|
| |
| پنجشنبه 15 مهر ماه سال 1389 |
| |
|
| |
می خوای این ابرُ برات ناپدید کنم؟ یهو می بینم حوالی درخت انجیره شلوغه.. صدای ارّه برقی میاد ... نه !!! لابد یه مرضی بهش افتاده.. وگرنه که انجیرای خوبی میداد...عین عسل چشمامو می بندم و میرم جلو ..اگه بریده باشنش میگیریم به فال بد اگه نبریده باشنش فال نیک ! چشمامو باز میکنم ... .. سر جاشه !!!! فقط هرسش کردند! ....تو دلم یه چیزی انگار آروم میگیره... اما شاخه های تنومندی ازش زدن...شاید خیلی طول بکشه دوباره بشه مثه قبلش ..سه سال ،چهارسال..نمی دونم من که باغبون نیستم ،شایدم یه سال ! دلم گرم میشه وقتی میبینم از بیخ نبریدنش.. حیف بود.. انجیرای خوبی میده ..عین عسل 
|
|
| |
| جمعه 9 مهر ماه سال 1389 |
| |
|
| |
خداوندا میدانم هیچ اتفاقی بی دلیل نیست حکمت اتفاقات را بر من روشن کن ..و می دانم اگر از اشتباهاتم درس بگیرم مرا از رنج آنها معاف خواهی کرد خداوندا تو بزرگترین بخشاینده هستی نیروی جبران و فرصت جبران خطا هایم را به من ببخش خدایا خودت حافظ نعماتی باش که به من ارزانی کردهای، بصیرتِ داشتنشان رانیز به من ارزانی کن |
|
| |
| سه شنبه 6 مهر ماه سال 1389 |
| |
|
| |
اگه غوله منو خورد چی ؟ آتشی که به روح دیگران می زنید روزی هزاران بار روح خودتان را شعله ور می کند و جانتان را می سوزاند .. وای از آن روز که آن دیگری روح خودتان باشد در تنی دیگر برزخی چند باره.... که در آن فقط آرزوی عدم می کنید . . کاش نبودم... 
|
|
| |
| پنجشنبه 13 خرداد ماه سال 1389 |
| |
|
| |
! the most worng direction گفت که انشا بنویسید ای کاش من یک ... بودم از روی بی خیالی یه نگاهی به دور و ور کردم و گفتم ای کاش این عقربه های ساعت آخر زنگ را نشون می داد و ما از شر این انشا خلاص می شدیم نوشتم ای کاش من یک ساعت بودم ! بعدا که انشام مورد استقبال قرار گرفت تو دلم از انگیزه نوشتنش شرمنده بودم ولی به روی خودم نیاوردم الان؟ الان بیشتر دوست دارم یک کارت پایان خدمت سربازی باشم ! به هر رو!! نیک که بنگری رویا ها نباید چنان هم دست یافتنی باشند بهشون می رسی و دلیلی برای ادامه نداری باید می نوشتم جهانگرد تور لیدر عکاس نوازنده روانشناس که یادم بماند .. ننوشتم.. |
|
| |
| چهارشنبه 5 خرداد ماه سال 1389 |
| |
|
| |
u gotta be a girl to feel it همه دخترا یه روزی پسر بودن به جز اولین دختر هستی که این جمله رو به زبون آورده «امیدوام روزی این حس منو بچشی» که باعث شده به تعداد دخترا وجود داشته باشه پسری که اون جمله رو از یه دختر شنیده و اون پسر، دختر شده ! دختر شده تا توانایی لمس کردن اون حس رو داشته باشه و زجر فهمیده نشدن رو بچشه همه دختر ها یک پسر نفرین شده اند می تونی بگی "نفرین شده" یا "دختر" هر دختر نشانه ای از یک فهمیده نشدن است رد پای یک درک نشدن است یک تنهایی عظیم ... من روزی دختری را درک نکرده ام |
|
| |
| دوشنبه 3 خرداد ماه سال 1389 |
| |
|
| |
فقط باتریشه که داره تموم می شه ..بعضی وقتها صفحهاش روشن می شه که الارم بده .وگرنه ...نه ...کسی زنگ نمی زنه ...با هر دفعه روشن شدنش فقط یه شوق کوچولو جون میگیره گل میکنه فرو میریزه میمیره 
|
|
| |
| یکشنبه 2 خرداد ماه سال 1389 |
| |
|
| |
" آسمانٍ بیرون از گودال" الان که سر و مر و گنده و حی و حاضر نشستیم دست از سر گذشته و اندوخته ها و خاطرات از آدمها گرفته دوستان همدورهای و عشق و عاشقی و تا مکان ها و موقعیت ها جوانی و کودکی وخونه پدر بزرگ و مرور کردنشون و خواهش و دلتنگی و هوس داشتن و تکرارشون بر نمی داریم موفع مردن با صاعقه مرگ اون حجم وابستگی و خاطرات و داشته ها با از هم گسیختن ناگهانی و پوچ شدن همه شون چه فشاری رو قراره متحمل شیم..
یادداشتی از آرشیو |
|